باران را به خانه دعوت کردم

آمد ،

ماند،

و رفت ؛

شاخه گلی برایم جا گذاشته بود

آفتاب را به خانه دعوت کردم

آمد ،

ماند،

و رفت ؛

آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود

درخت را به خانه دعوت کردم

آمد ،

ماند،

و رفت ؛

شانه سبزی  برایم جا گذاشته بود

تو را به خانه دعوت کردم

"تـــــــــــــــــو" ،

معجــــزه ی زندگیِ من !

آمــــــــدی

و بـــــــــا من بـــــــــــودی

و وقت بـــــــــازگشت

گـــــــــل

و

آینــــه 

و

شـــانه را با خود بردی ،

و برای مـــــــــن شعری زیبــــا 

زیبـــــــــــا ، جا گذاشتی

و من کــــــــــامل شدم!


"ترجمه ی شعری از شیرکو بیکس، شاعر کرد"