معجــــــزه
باران را به خانه دعوت کردم
آمد ،
ماند،
و رفت ؛
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود
آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد ،
ماند،
و رفت ؛
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود
درخت را به خانه دعوت کردم
آمد ،
ماند،
و رفت ؛
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود
تو را به خانه دعوت کردم
"تـــــــــــــــــو" ،
معجــــزه ی زندگیِ من !
آمــــــــدی
و بـــــــــا من بـــــــــــودی
و وقت بـــــــــازگشت
گـــــــــل
و
آینــــه
و
شـــانه را با خود بردی ،
و برای مـــــــــن شعری زیبــــا
زیبـــــــــــا ، جا گذاشتی
و من کــــــــــامل شدم!
"ترجمه ی شعری از شیرکو بیکس، شاعر کرد"
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۲ ساعت 8:4 توسط پرینـــاز
|