تاريخ : دوشنبه 14 مهر1393 | 10:29 | نویسنده : پرینـــاز
در روزگاری که " سلام " و " خداحافظ " فرقی با هم ندارند ،

نه مـــــــــــــاندن کسی ، حادثه است

نه رفتـــــــن کسی ، فاجعه...



تاريخ : چهارشنبه 16 بهمن1392 | 12:58 | نویسنده : پرینـــاز
همیشه نگاهم به راهت میشینه

برام رفتن تو تبِ آخرینه

زِ راهی که رفتی      کسی برنگشته

به راهی که اسمت رو سنگی نوشته

بهارم تو بودی    تبارم تو بودی

کتابِ دلم را تو با غم سرودی

گناهم تو بودی    ثوابم تو بودی

به من هر چه دادی ،، دلم را ربودی !!!

همیشه نگاهم ، به راهت میشینه ...



تاريخ : شنبه 12 بهمن1392 | 13:9 | نویسنده : پرینـــاز
من از جهانی دِگرم ... ساقی از این عــــالـــــمِ واهی رهایم کن

رهــــــــــــــــــایم کــــــن

نمــــی خواهم در این عالم بمانم ... بیا از این تنِ آلوده و غمگین جـــــدایم کن

تــــو را اینجا به صدها رنگ می جویند

تــــو را با حیله و نیرنگ می جــــــویند

تــــو را با نیزه ها در جنـــگ می جویند

تــــو را اینجا به گِردِ سنگ می جویند !!!


تـــــو جان می بخشی و این جــــا ،، به فتوای تو می گیرند جان از مـــــا

نمی دانم کــــــی ام "مــــن"

آدمـــم ، روحــــم ، خدایــــم یـــــــا که شیطــانم ؟!!

تو با خود آشنــایــم کن ...

اگر روحِ خداوندی ، دمیده در روان ِ آدم و حواست

پس ای مردم ...  خـــــــدا اینجاست

خـــــــــدا در قلــــــب انسان هــــاست

به خود آ      به خود آ

تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست

همای از دست ِ این عالم پــــرِ پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت !

خـــــداونـــــــدا بســــــوزانــــــم ...



تاريخ : سه شنبه 8 بهمن1392 | 8:6 | نویسنده : پرینـــاز

مـــــن را نـــفس ش می خواند

اما نمی دانم چـــــرا

وقتی مرا ترک کرد !!

بی نفس ...

هرگز نمُرد ... !

آیا دیده ای انسانی بی نفس زنده بمـــــاند ... ؟!



تاريخ : یکشنبه 6 بهمن1392 | 11:52 | نویسنده : پرینـــاز

از معاشرت با کسی که قادر به حفظ اسرار و رموز زندگی خود نیست ،،،

پرهیز کن !!



تاريخ : سه شنبه 1 بهمن1392 | 9:38 | نویسنده : پرینـــاز
دوستت دارم و این تمامِ مــــن است !



تاريخ : دوشنبه 30 دی1392 | 7:52 | نویسنده : پرینـــاز
دلِ آدم چه گـــــرم می شود ، گـــاهی ساده ...

به یک دلخوشی کوچک ... به یک غافلگیری !!

به یک نگـــــاه ... یک شــــاخه گل

دل آدم چه شـــــاد است ، گـــــاهی ؛

به یک فهمیده شدنِ درست !

به لبخند ... به یک سلامِ ناب و پر از انرژی

به یک تعریف ... به یک تایید ... به یک تبریکِ بی بهانه  !

.

.

.

و ما چه بی رحــــمانه ، این دلخوشی های ساده و کوچک (در عین حال ، بزرگ وتاثیرگذار)

را از هم دریغ می کنیم و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنـــــار ... تا یک روز ،، شاید نثارِ عزیزمان کنیم !!

به یک باره همه ی آن ها را پس از مرگ نثـــارشان کنیم ؟!!



تاريخ : سه شنبه 24 دی1392 | 11:56 | نویسنده : پرینـــاز
هرگز شادي آدمها را از ميزان خنده هايشان نسنجيد

هرگز تنهايي آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نكنيد

هرگز تحمل آدمها را از ميزان ايستادگي شان تخمين نزنيد

هرگز...



تاريخ : دوشنبه 23 دی1392 | 10:35 | نویسنده : پرینـــاز

دلم برای لمسِ نگاهت سخت دلتنگی می کند !

به کدامین بهانه حواسش را پرت کنم؟!

---------------------------------------------------------

دفترِ شعرهایم را سفید میگذارم...

از تو دور بودن ، نوشتن ندارد ،،، درد دارد ...

---------------------------------------------------------

دلتنگی ،، عینِ آتشِ زیرِ خاکستر است .

گاهی فکر میکنی تمام شده !!

اما یک دفعه همه ات را آتش می زند !!

---------------------------------------------------------

پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاهِ منتظرم ...

اگر نمی آیی ، اینقدر پنجره ها را زجر ندهم ،،،

چشم هایم به جهنم !!






تاريخ : چهارشنبه 18 دی1392 | 8:16 | نویسنده : پرینـــاز
شُکر نعمت نعمتت افزون کُند

کُفر نعمت از کفت بیرون کُند



تاريخ : سه شنبه 17 دی1392 | 8:18 | نویسنده : پرینـــاز

یاد دلم باشد

آنكه به حـقـیقـت دوستـــــــم می دارد

بی من و با من به قضاوتم نمی نشیند

آیینه می شود كه روحم را در او بیارایم

حال خوب و بــدم را از هم سوا نمی كند

بودنش همـراه همه ی احوال من است

وقت ناخوشی به شتاب تركم نمی كند

صبــــــورانه می ماند و دركم می كند

برای مهربانی اش از دلم باج نمی خواهد

شبیه خدایم ، بی منت مِـــــــهر می ورزد

گاهی هم كلام سكوتم می شود

و گاه خــــــالق واژه هایم ...

یاد دلم باشد

آنكه به حقیقت دوستم می دارد

هم خون من اگر نیست،هم روح من است


"بنده ی عشق عزیز و دوست داشتنی  http://emzayekhoda.blogfa.com/"



تاريخ : یکشنبه 15 دی1392 | 8:43 | نویسنده : پرینـــاز
همی گویم و گفته ام بارها

بُود کیشِ من مِهر دلدارها



تاريخ : یکشنبه 8 دی1392 | 18:3 | نویسنده : پرینـــاز
غصه ها می آیند تا فرصت ها را از ما بگیرند ...

فرصت ها ، ، ابرند ...

قدرِ وقت هامونو بدونیم ...



تاريخ : شنبه 7 دی1392 | 11:10 | نویسنده : پرینـــاز

راستش را بگو

نکند " تو" همان

                 «این نیز»

                              هستی که،

همیشه می‌گذری؟!

 

"بهرنگ قاسمی"



تاريخ : سه شنبه 3 دی1392 | 10:24 | نویسنده : پرینـــاز

به خاطر مردم است که می گویم

گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیار،

دنیا

دارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود

و مردم نمی دانند

چگونه می شود بی هیچ واژه ای

کسی را که این همه دور است

این همه دوست داشت ...

"لیلا کردبچه"



تاريخ : شنبه 30 آذر1392 | 9:30 | نویسنده : پرینـــاز
تو که نیستی ، یلدا طولانی ترین شب سال نیست !

اوج دلتنگی ست ...

------------------------------------------

امشب رو به همه ی دوستای عزیزم ،  تبریک می گم. بهتون خوش بگذره.



تاريخ : سه شنبه 26 آذر1392 | 11:30 | نویسنده : پرینـــاز

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...

... و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.

قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پاها را نمی خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود.

من این دست ها را نمی خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...

این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد..

آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند..

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.

با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

بال هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

ولی قبل از اینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

... با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند ...

نمی داند که کجا رفته!!!

"جی آنه ویلیس"



تاريخ : دوشنبه 25 آذر1392 | 9:30 | نویسنده : پرینـــاز
لبخندت زیباست ، بخند ...

خنده نفس کشیدن را برای غصه سخت می کند.

میخواهم بخندی ، آنقدر بخندی تا نفس غصه هایت بند بیاید ...



تاريخ : شنبه 23 آذر1392 | 7:53 | نویسنده : پرینـــاز


مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی!

حتی برای یک نفر ...



تاريخ : یکشنبه 17 آذر1392 | 7:56 | نویسنده : پرینـــاز

جا مانده است

چیزی جایی

که هیچ گاه

دیگر

هیچ چیز

جایش را پُــــر نخواهد کرد !!!



تاريخ : شنبه 16 آذر1392 | 9:9 | نویسنده : پرینـــاز

دختر بچه :

دوستت دارم 

پسر بچه  :

مثل آدم بزرگا ؟؟!

دختر بچه :

نـــــه ،، راست راستکی  ...



تاريخ : دوشنبه 11 آذر1392 | 9:31 | نویسنده : پرینـــاز
حرف هایی هست برای نگفتن که اگر گوشی نبود

نمی گوییم

و حرف هایی هست برای نگفتن ...

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

و سرمایه های ماورایی هر کسی حرف هایی ست که برای گفتن دارد

حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند

مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند


"شاندل شاعر فرانسوی"



تاريخ : جمعه 8 آذر1392 | 18:25 | نویسنده : پرینـــاز

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

بعد بیایم و با عصایی در دست،

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بیایی،

مرا نشناسی،

ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی . . .


" یغما گلرویی"



تاريخ : سه شنبه 5 آذر1392 | 15:58 | نویسنده : پرینـــاز

خاطرات چقدر عجیبند !!!

گاهی گریه می کنیم به یـــــــاد روزهایی که

بــــــا هم میخندیدیم ...



تاريخ : شنبه 2 آذر1392 | 8:40 | نویسنده : پرینـــاز

برای شناخت آدم هـــــا ،، کافــــــ ی ست ...

فقط ... یک بــــــــــــــــار

بر خــــلاف میلشـــــان رفتـــــار کنید !!



تاريخ : دوشنبه 27 آبان1392 | 10:29 | نویسنده : پرینـــاز
...

نقل است که ابراهیم نشسته بود. مردی بیامد و گفت :" ای شیخ ! من بر خود بسی ظلم کرده ام.

مرا سخنی بگوی تا آن را امام (پیش رو) خود سازم."

ابراهیم گفت: "اگر از من شش خصلت (صفت) قبول کنی ، بعد از آن هیچ تو را زیان ندارد."

اول آن است که : چون معصیتی خواهی کرد ، روزیِ او ، مخـــــور.

او گفت: هر چه در عالم است ، رزق (روزی) اوست؛ من از کجا بخورم؟

ابراهیم گفت: نیکو بُود که روزی او خوری و در وی عاصی(گنهکار) باشی؟


دوم آن است که : چون معصیتی خواهی کرد ، از مِلک خدای- تعالی ، بیرون شــــو.

او گفت: این سخن دشوارتر است. چون مشرق و مغرب بلاد(شهرها)ِ الله است، من کجا بروم؟

ابراهیم گفت: نیکو بُود که ساکنِ ملک او باشی و در وی عاصی باشی؟


سوم آن است که : چون معصیتی کنی ، جایی برو که خدای - تعالی ، تو را نبیند.

او گفت: این چگونه باشد؟ که او عالم الاسرار است.

ابراهیم گفت: نیکو بُود که رزق او خوری و ساکن بلاد او باشی و از او شرم نداری و در نظر او معصیتی کنی؟


چهارم آن است که : چون ملک الموت به قبض(گرفتن جان)ِ تو آمد ، بگو که : مهلتم ده تا توبه کنم.

او گفت : او از من این قبول نکند.

ابراهیم گفت: پس چون قادر نیستی که ملک الموت را یک دم از خود دور کنی ، تواند بُود(امکان آن هست) که پیش از آن که بیاید توبه کنی؟


پنجم آن است که : چون منکر و نکیر بر تو آیند ، هر دو را از خود دفع کنی.

او گفت: هرگز نتوانم!!!

ابراهیم گفت: "پس جـــــواب ایشان را اکـــنون آمـــــاده کن"


ششم آن است که : فردای قیامت که فرمان آید : گناهکاران را به دوزخ برند ، تو مــــرو !

او گفت: امکان آن باشد که من با فرشتگان برآیم(مخالفت کنم) ؟


مرد گفت: "تمام است این چه گفتی"

در حـــــــــــــــال ، توبــــه کرد...

در توبه شش سال بود ، تا از دنیــــا رحلت کرد.



تاريخ : یکشنبه 26 آبان1392 | 8:55 | نویسنده : پرینـــاز

میدانی رفیق ؟

درد دل نمی کنم !

زخمی که از عصب بگذرد ...

دیگر درد ندارد !!



تاريخ : دوشنبه 20 آبان1392 | 9:42 | نویسنده : پرینـــاز

گر وا نمی کنی گره ای خـــــود گره مشو

ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست



تاريخ : شنبه 18 آبان1392 | 14:29 | نویسنده : پرینـــاز

یادت باشد

دلت که شکست ، سرت را بالا بگیری ... بالا

تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش ...

حواست باشد ؛

دلِ شکسته ، گوشه هایش تیز ست.

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی

دلدارت بود ، زخمی کنی به کین ...

مبادا که فراموش کنی ، روزی شادی اش ،

آرزویت بود ...

صبور باش و ساکت



تاريخ : دوشنبه 13 آبان1392 | 14:12 | نویسنده : پرینـــاز
دعایم کن

چشمانت گل آفتابگردانند

به هر کجا بنگری خدا آنجاست


"حسین پناهی"